وقتی رفتی باز هوا بد شد......

 روزگار از بدی بدتر شد.......

  وقتی رفتی آسمون تر شد.......

   گریه ابرا بدتر شد.....

 

گلا پزموردن وای گلا مردن....

 شاخه هاشون زیر پا خم شد.......

  ابرا باریدن دلا پوسیدن .............

   قفس قناری تنگتر شد.................

 

وقتی رفتی باز هوا بد شد......

 روزگار از بدی بدتر شد.......

  وقتی رفتی آسمون تر شد.......

   گریه ابرا بدتر شد.....

 

این دلم مورده دستمو خونده؟؟؟

 صبح تا شب بهونه آورده!!!!!!!!

  بیخبر مونده از همه رونده؟؟؟!!!

   قاصدک خبر نیاورده...............؟؟؟

 

وقتی رفتی باز هوا بد شد......

 روزگار از بدی بدتر شد.......

  وقتی رفتی آسمون تر شد.......

   گریه ابرا بدتر شد.....

 

دیگه برگرد یار!!!

 دیگه بس کن یار!!!

  دل من از قصه داغون شد...

   بی تو من خستم درها رو بستم .....

    همه جا واسم یه زندون شد واسم؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

وقتی رفتی باز هوا بد شد......

 روزگار از بدی بدتر شد.......

  وقتی رفتی آسمون تر شد.......

   گریه ابرا بدتر شد

کاش وقتی به تو می اندیشم، قطرات اشک می گذاشت تا تو را در خیالم خوب نظاره کنم! کاش زبانم و دلم یاری ام می دادند تا با تکرار نام تو، آتش وجودم را برای لحظاتی خاموش کنم و حتی اگر شده لحظه ای به آرامش برسم... چه فرقی می کند! تو شانه هایت را به اندازه چند بند انگشت برای من خالی بگذاری و من همیشـه تو را قبل از آنکه اتفاق بیفتی گریه کردم...

کاش وقتی به تو می اندیشم، قطرات اشک می گذاشت تا تو را در خیالم خوب نظاره کنم! کاش زبانم و دلم یاری ام می دادند تا با تکرار نام تو، آتش وجودم را برای لحظاتی خاموش کنم و حتی اگر شده لحظه ای به آرامش برسم... چه فرقی می کند! تو شانه هایت را به اندازه چند بند انگشت برای من خالی بگذاری و من همیشـه تو را قبل از آنکه اتفاق بیفتی گریه کردم...

طرح من در شکاف آینه ها بی تصویر مانده است.

 

من می دوم تا بگیرم اشتیاق های کودکانه ای را که در پستوی زمان پنهان شده است.

 

می رسم زود تا جاده با من از سرنوشت بگوید.

 

رازها و لحظه ها یار من هستند.

 

چرا که من متولد شده ام تا دستی بگیرم

 

و بگذارم تا دستی،خستگی ام را ببوید.

 

من رسم محبت را از نگاه پروانه بار خوبان آموخته ام.

 

از آنها که متولد شده اند تا همراهی باشند،

 

برای صعود من به قله های پر برف و دست نیافتنی.

 

بالامی روم وچهره خود رامیان آینه ها جستجو می کنم وهزاران نفر را مثل خودم می یابم.

 

هزاران رهرو کوی دوست که در سکوت با من همسفرند...

 

 

 خیلی خسته ام!

دختري از پسري پرسيد :آيا منو قشنگ مي دوني‌ ؟ پسر جواب داد : نه ! دختر پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني‌؟ گفت :‌نه ! سپس پرسيد : اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد : نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت : تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني...گريه نمي کنم مي ميرم

به  برگ خيره  شده بود  و بر لب چيزي  زمزمه مي كرد.  باد  تندي وزيد  و زمزمه اش  را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد.( برگ از درخت خسته میشه پاییز همش بهونه ست )

 

دلم شکسته ترين شاخه درخت خداست
دل شکسـته من نيزچـون خدا تـنها ست

به غـربت دل من هيـچ دل نمـي ســوزد
مباد هيچ کسي را دلي چنين که مـراست

هميشه قدرتمند باشي
منتظر نگاهتم
 

۱۲دلیل محکم برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید 
1- نام گلهای زیبا را بر روی شما می گذارند.
 2- هنگامی که رنگ پریده یا بیمارید،با کمی وسایل آرایش می توانید خود را
زیباتر کنید و هیچ کس هم از شما ایراد نمی گیرد.
3-تمام شاعران در وصف شما هزاران شعر گفته و شما را ستوده اند.
4-مجبور نیستید که سر کار بروید و پول یک ماه کار و تلاشتان را برنج و
گوشت و نخود و لوبیا بخرید.
5-به راحتی و با اعتماد به نفس هر وقت لازم باشد گریه می کنید و غم وغصه
هایتان را در دل جمع نمی کنید تا سکته کنید.
6-عمرتان بسیار طولانی است.
7-آن قدر حرف برای گفتن دارید که کم نمی آورید.
8-همیشه یک عالمه دوست و رفیق ناب دارید و کمتر گرفتار رفیق ناباب می
شوید.
9-شوق و هنر ابداع شماست.
10-همیشه جوان تر از سنتان می مانید،هیچ کس نمی داند چند ساله اید.
11-از9سالگی عاقل می شوید و مردها حالا،حالاها باید بدوند تا به پای شما
برسند.
12-بهشت زیر پای شماست.

شمع بود ، اما كوچك بود. نور هم داشت اما كم بود.

شمعي كه كوچك بود و كم ، براي سوختن پروانه بس بود.

مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.

و زمين پر از شمع و پروانه شد.

پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.

خدا گفت : شمعي بايد دور ، شمعي كه نسوزد ، شمعي كه بماند.

پروانه اي كه به شمع نزديك مي سوزد ، عاشق نيست.

شب بود ، خدا شمع روشن كرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.

شمع خدا پروانه مي خواست . ليلي ، پروانه اش شد.

شمع

بال پروانه هاي كوچك زود مي سوزد ، زيرا شمع ها ، زيادي نزديكند.

بال ليلي هرگز نمي سوزد.

ليلي پروانه شمع خداست.

شمع خدا ماه است.

ماه روشن است ؛ اما نمي سوزاند.

ليلي تا ابد زير خنكاي شمع خدا مي رقصد

زندگي دفتري از خاطره هاست خاطرات شيرين،خاطرات مغشوش يكنفر در شب كام، يكنفر در دل خاك يكنفر همدم خوشبختي هاست يكنفر همدم و همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه ما همه همسفريم، همگي همسفريم تا ببينيم كجا،باز كجا چشمان بار دگر سوي هم باز شود در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود

بوسه ي من ، مستي من بود كه شد هيچ

بوسه ي من ، هستي من بود كه شد هيچ

اي همه مستان!!

اي همه مستان ز مي بود و نبودم

اي همه مستان زمي آنچه كه بودم

تاك تك افتاده ام به كنج خرابات ، مست كنيدم!

محض خدا ، مست تر از مست كنيدم! هيچ كنيدم ، پوچ كنيدم

هيچ تر و پوچ تر و پوچ كنيدم!

اين چه زميني است ي! اين چه زماني است؟!

من بخدا خسته ام از هرچه زمين است

من بخدا خسته ام از هر چه زمان است

خان به خون خفته يعصيان زمستان!

دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بي رنگند
دوستم داشته باش
شاخه ها مي لرزند ، برگها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش
سيبها خشكيده ، ياسها پوسيده ، شير هم ترسيده
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران ، گرمتر از لبخند، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد ، ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور كن ، آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند
خواب ديدم در خواب آب آبي تر بود، نور پر سوز نبود، زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو، رود از تب مي سوخت، نور گجسو مي بافت، باغچه گل مي دوخت
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند.

  هميشه
                                        بياد داشته باش
                                          تا به فراموشی بسپاری
                     آنچه را که اندوهگينت می سازد
                                                                      اما
                       هرگزفراموش مکن
                                            به ياد داشته باشی
                                                               آنچه را که شادمانت می کند ...

     

با تو از بازي تقدير از زياد و كم نگفتم     

با تو از كه دنيا گفتم اما از خودم نگفتم    
 
تو را به خدا نظر بدین  

آرزوهایم را پیدا میکنم ...
دیروز آرزوهایم در یه چیز خلاصه میشد
اما امروز بال و پرشان را باز کردم تا اوج بگیرند
آنها را از زندانی که برایشان ساخته بودم آزاد کردم
خستگی و پژمردگی را از آنها دور کردم ( هر دو را پی نخود سیاه فرستادم ! )
افسوس که دیر به فکر پرواز آرزوهایم افتادم
آنها 2 سال است که حرکتی نکرده اند
نکند پاهایشان توانی برای رفتن نداشته باشند ؟!
نکند بالهایشان خسته باشد و از اوج گرفتن بهراسند ؟!
نه ، نه ، نمیگذارم ...
از آنها مواظبت میکنم و به آنها جسارت میدهم !
امید به کمکم می آید و آرزوها  را از جا بلند میکند
استقامت هم پشتش را نگه میدارد
و اراده نمیگذارد که هیچگاه به زمین بیفتند
صبر مرحمی است تا اگر شکستند دوباره جان بگیرند
و من ...
به کمک او (پروردگار ) ...
دوباره ...
میایستم ،
راه میروم ،
میدوم ،
میجهم ،
و پرواز میکنم ...
 

 

سلام ، نامت را مي دانم ولي با مرامت آشنا ترم . تو بغض پنهان شعرهاي مني تو هذيان غم انگيز شعرهاي مني . سپيد ترين دل و سياه ترين چشمي ، اما آيا تو مرا به خاطر مي آوري؟ من همانم كه گر مي گيرم از ياد وعده هاي فراموش شده تو و عاشقانه فرو مي ريزم در زير حجم سنگين باران خاطراتت . لحظه هاي با تو بودن را چگونه مي توان از ياد برد ؟ بي آنكه به ديدارت هوس داشته باشم خيس انتظار توام . بي تو دنيا براي من ديناري نمي ارزد . هر لحظه ياد برق چشمانت به زخم خانه سينه ام نمك ميزند و من بدون شرار نگاهت چگونه نفس به سينه برم ؟ آيا تو مرا به خاطر نمي آوري ؟

سلام به همه ی دوستان یه متن زیبا که خوشحال میشم اگه همتون بخونیدش یک روز زندگی دو روز مانده بود به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده -باقی نمانده بود پریشان شد و اشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد و بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد اسمان و زمین را بهم ریخت خدا سکوت کرد جیغ زد و جارو جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد به پرو پای فرشته و اسمان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم.و اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت اما یک روز... با یک روز چه کار میتوان کرد خدا گفت: ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و ان که امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی اید و انگاه سهم یک روز زندگی را در دستا نش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما میترسید حرکت کند میترسید راه برود می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم ان وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و صورتش پاشید زندگی را نوشید زندگی را بویید و چنان به وجد امد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد می تواند........... او در ان یک روز اسمان خراشی بنا نکرد زمینی بنا نکرد مقامی به دست نیاورد اما....... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به انهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز اشتی کرد و خندید لذت برد و سر شار شد و بخشید عاشق شد و عبور کرد وتمام شد او همان یک روز زندکی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ."کسی که هزار سال زیسته بود"......

هیچ کسی نمیتونه به دلش یاد بده که نشکنه،ولی حداقل من یادش دادم که وقتی شکست لبه ی تیزش دست اونارو که شکستنش نبره

salam mer30 nilofar jon ki javabe mano medin age meshe ideto mohabat kon ta ba ham ashina shim in ide mali man hast      high_classs_century    okkhoshhal mesham ba ham ashina shim

فراموشی

وای دستگیر شدم
طنز اجتماعي ، سياسي ، ادبي ، ..... و زگيل خاني

   چه   خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی گیرد

تقدیم به مهری

mazerat age zeshte naghashim behtar az in nimeshe

گناه ما بی انکه بدانیم چرا گریستن است می گویم:به امید ان روز که دیگر هیچ ادمی از یک وداع ساده نگرید گفتی:رویاهایم همه از دست رفته است.میگویم:انچه می خواهیم یا به دست نمی اید یا از دست می گریزد.

برای زلالی دلهایمان جز اشک گواهی نیست

چرا تو ای شکسته دل ، خدا خدا نمیکنی
خدای چاره ساز را،چرا صدا نمیکنی

به هر لب دعای تو فرشته بوسه میزند
برای درد بی امان ، چرا دعا نمیکنی

ز پرنیان بسترت ، شبی جدا نبوده ای
پرند خواب را زخود، چرا جدا نمیکنی

به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند
به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمیکنی

سحر ز باغ ناله ها ، گل مراد میدمد
به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمیکنی

دل تو مانده در قفس ،جدا زآشیان خود
پرندئ اسیر را چرا رها نمیکنی

ز اشک نقره فام خود، به کیمیای نیمه شب
مس سیاه قلب را چرا طلا نمیکنی

به بند کبر و ناز خود از آن اسیر مانده ای
که روی عجز و بندگی به کبریا نمیکنی


مینا

+ نوشته

با تو عمری.بی تو هرگز

می گی اکه تنهام بذاری چی می شه؟

می خواهم مثل همه بگم میمیرم اما نمی گم چون می دونی که نمی تونم بهت دروغ بگم.

اما اگه تنهام بذاری...

با زندگی قهر می کنم.به خنده پشت می کنم.

دیگه نه شب معنی داره نه روز.دیگه نه خواب معنی داره نه بیداری.اما نه...

خواب معنی پیدا می کنه.همش میخوابم چون اون طور باز می تونم با تو باشم.می تونم تو رو ببینم.اما اگه خودت رو از خوابم هم بگیری چی؟؟؟

نمی دونم...

آخه می دونی روز اولی که اومدی و تو دلم خونه کردی حرفی از رفتن نبود.

روز اولی که وجودت در من جای گرفت حرفی از این نبود که مسافری.

اولین باری که گفتی دوستم داری نگفتی تا چه حد.

روز اولی که پیمان بودن رو بستیم هیچ حد و حدود زمانی برای موندن قرار ندادیم به جز نفس.

روز اولی که گفتم دوستت دارم زمانی بود که بهت ایمان پیدا کردم.

اولین باریکه گفتم دوستت دارم زمانی بود که درونم لبریز از تو شد .

روز اولی که دستانم در دستان گرم و پر مهر تو جای گرفت خواستی که تا همیشه از آن تو باشم.

اولین باری که مرا دیدی گفتی که عشقم رو نسبت به خودت از درون چشمانم خوندی.

اولین باری که ترا دیدم از پشت سر اومدی و گفتی که تا همیشه پشتیبانم خواهی بود و خواهی ماند.

روز اولی که گفتم از داشتنت حس غرور می کنم از خدا خواستم که غرورم رو خرد نکنه.

روز اولی که گفتم تورو می پرستم گفتم اول خدا بعد تو.

اولین باری که گفتی همه زندگیت شدم از تو پرسیدم تا کی ؟و تو از من ناراحت شدی و با جدییت گفتی که تا همیشه.

اولین باری که از تو پرسیدم :ممکنه یه روز تنهام بزاری ؟گفتی آره.

اولین باری که از جواب تو سخت ناراحت شدم همان بار بود و تو گفتی زمانی که دیگه تو این دنیا نباشی و بغضم ترکید.

تی هجوم شب را با خاطرات ، ستاره باران کن.

گفتی روشنی یک واژه را از روزن سبز مهربانی دریاب.

گفتی پنجره های اشتی را رو به سوی افتاب بگشا.

اینگونه ، لحظه ها را مشق کردم با الفبای مهر و دوستی

اما امشب،بی تو، آرمیده در بستر اضطراب ،دلتنگم 

بلور رویایم ترک خورده ازحجم خیال 

 دیدگانم  متبلور زاشک ،رخم رامی سوزاند و می سوزاند و می سوزاند،چون آه... تنهایی

ستارگان نیز ترک چشمانم کرده اند و من اینجا دلگیرم بی تو

حتی شبنم های خاطره گریزان اند ز انگشتان بی تابم .

و من چون قطره ای  دور از دریای نگاهت، شب را چگونه به سحر رسانم؟؟؟؟

 

شاد کن جان من که غمگیـــن است

رحم کن بر دلم  که مسکیــــن  است

روز اول که دیدمش گفتم:

آنکه روزم سیــــــاه کنداین است.

دوست داری يه آهنگ از mahson بشنوی روش کليک کن

عشق در دستهای توست

عطر لبخند تو رنگي پر از شعبده دارد

و سخن پر ز سكوتيست كه فرياد كشيد

جادوي آبي نيلوفرمن بي همتاست

و تو با طعم وجودت ...!