taghdim be mehri va doste azizesh fateme
ميخوام بگم
لحظه هاي بي تو بودن اگر چه سخت ميگذرد ولي ميگذرد!!!
رفتنت وتنهايي به من مي آ موزد كه زمونه بي وفاست
اومدم همينو بگم !!!(تنهاترين عاشق
)میسوزم؟
يا آب میشوم؟

بگذار برات کتاب بخوانم
بنشين اينجا
کتاب را بگير توی دستهات
ورق بزن
دستم را دورت حلقه میکنم
از بالای شانهات میخوانم کتاب
نفس میکشم
لای موهات
ورق بزن.
اگر توی گوشت گفتم
دوستت دارم
و فرار کردم چی؟
از پلههای کودکی
بالا میآيم
تاب میخوری در تنهايی من
عاشقت میشوم
نگاهت مرا مرد میکند.

دلتنگیام را
به کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده
...
نيستی که!
من هم عادت نمیکنم
آقای من!
همين.
کتاب را بالا بگير ببينم
گاهی هم برگرد و بوسم کن.
حواست به داستان هست؟
نه
بيا از اول شروع کنيم.
ديدی؟
ديدی باز عاشقت شدم؟
اینو با اجازه از یکی از خواننده های وبلاگم کپی کردم خیلی جالب بود
بوسه باد خزونی، با هزار نامهربونی،
زیر گوش برگ تنها،
میگه طعمه خزونی...!
برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشُ می بازه،
غرق بوسه های باد و
وحشت روزای تازه
می کَنه دل از درخت و، میشه آواره کوچه
کوچه ای که یادگارِ
روزای رفته و پوچه...
می شینه گوشة کوچه، چشم به آسمون می دوزه
می کُنه یاد گذشته،
دلش از غصه می سوزه...
یاد باد...!
یادِ گذشته شاد باد!
این دلِ زرد و تهی،
در حسرتِ دیدار باد...!
یادِ روزایی که کوچه، زیر سايه تنم بود،
مهربون درختِ عاشق، مستِ عطر نفسم بود
سهمِ من از بوسه باد،
چی بگم ای داد و بیداد!
همه زردی و تباهی،
مُردن و رفتن از یاد...





