ماهي حرف هاي زيادي براي گفتن داره اگه بتونه ازاون تنگ بلورينش بياد بيرون
می دونم !!می دونم داد می زنه:
چرا باید تو این اب باشم ولی ندونم مزه آب روی لب تشته چیه ؟؟؟
چرا باید تو این اب باشم ولی کویر سرنوشتم باشه؟؟؟

دیونه شدم!!!!!!!!
راستی دیونگی هم عالمی داره خیلی زیباست امتحانش کن!
دیشب تو کوچه های سرد تنهایی با کبوترسفید محبت زیردرخت طلایی صفا نشسته بودم .
کبوتر گفت چته؟
پرسیدم:کبوتر یار داری؟
آهی کشید و گفت:داشتم اما افسوس صیاد زمان یارمو شکار تفریحی خودش کرد!!
دلم گرفت گفتم :کبوتر چه می کنی با این غم؟
نگاهم کردوگفت:کمک!!!
پرسیدم: به کی؟
خندیدو گفت: به تنهایی مثل تو
منم نوشتم ناممو, دادم بهشو گفتم:کبوتر یار من تو شهرخوبیها زیر سایه درخت پربارهمدلی
پایین محله دوستی کنار برکه صداقت خونه داره
اینو بهش میرسونی و ....
حرفمو با فریاد نه قطع کرد!!
پرسیدم :چرا؟؟؟
گفت :آخه تو سرنوشت من تباهی, غم و قصه وسیاهیه نه اونایی که تو گفتی
با لبخندی گفتم :کبوتر این که غم نداره کافیه چشماتو ببندی ودادبزنی منم دیونم !
دیدم کبوتر رفت با چشمایی بسته و ذکر دیونه شدم ازغم دیونه
زندگي جز قماري بيش نيست ***شادي و غم هر دو را خود ساختيم
گر به شادي بگذرد ما برده ايم*** گر شود طي دوره غم باختيم
|
حال من خیلی عجیبه |
|
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه باز که ابر شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه اما اشکاتو نگه دار نزار اینجوری بریزه
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی من نگاهت بکنم تا توی چشام عشقو ببینی بد جوری دیوونتم من فکر نکن این یه اعتراضه همیشه نبودن تو همیشه ندیدن تو کرده این دلو کلافه میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من میدونم واست یکی شد بودن یا نبودن من اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده یا یه دوست داشتن ساده اما بعد دیدم یه عشقه با تو اندازه ش زیاده بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن من بدون تو میمیرم بیا و به من کمک کن حال من خیلی عجیبه |
شقايق، عشق من مثل رود ، جاری و زودگذر است
شقايق ، زندگی ام بی همدم و هميار است
شقايق ، دنيا برايم قفس است و عاشقی نيز برايم مثل رود زودگذر است
شقايق، اشكهايم پايان يافتنی نيست
شقايق، سرنوشت با من يكی نيست
شقايق، گذشته های شيرينم ماندنی نيست
شقايق ، تنهايی با من هم صدا ست با من غريبه نيست
شقايق، گلهای باغ زندگی ام باز شدنی نيست
شقايق ، تو گلی هميشه عاشق ، تو كه می دانی درد عاشقی را ،
پس بدان كه عاشقی بدون درد نيست
شقايق، بدان كه من هم مثل همه عاشقم ،
و مثل همه عاشقان درد من يكی دو تا نيست
شقايق ، درد من درد نيست ، يك دنيا غم و غصه عاشقی است
![]() | |
چقدر سخته يکی رو با تمام وجود دوست داشته باشی و بدونی که هيچ وقت بهش نمیرسی . * گفتی تا آخر دنيا باهاتم حالا ميفهمم که چرا همش ميگفتی دنيا دو روزه *روزی که به دنيا امدی داشت بارون می امد ولی هوا ابری نبود . ميدونی چرا ؟ ان روز فرشته ها داشتن از ان بالا گريه ميکردن . چون يکی از اونا کم شده بود . * اگه يه روز صبح از خواب پاشدی ديدی تو يه اتاق تاريک وقرمز هستی و تند تند داری تکون ميخوری يه وقت نترسی ها تو توی قلب منی . * عشق مانند ساعت شنی ميمونه مغز را خالی و قلب رو پر ميکنه . | |
تقدیم به تو
اسم تو برای من مقدسه
تا نفس تو سینه پر پر می زنه
باورم کن که فقط باور تو
می تونه قفل قفس رو بشکنه
منم و یه کوله راه نازی
ای ستاره ی شبای مشرقی
پر پرواز منو ازم نگیر , ازم نگیر
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
Z
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
اِسپل کلمه ی عشق
عشق = علاقه ی شدید قلبی
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
Ø
Why do you like to fight with me ?
Why do you become bad with me ?
منو امروز ببین ، تنهای تنـــــــها .
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
Don`t Love Me Anyone
.هیشکی منو دوست نداره .
زماني که متولد شدم به من آموختند دوست بدار , ولی اکنون که ديوانه وار
.
دوست دارم می گويند فراموش کن...
+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==
یه روز یکی رو دوست داشتم . ولی ... .
+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==
هنوزم دوستش دارم
+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==+=+==
|
چشمت |
|
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد |
|
2 نوشته شده در سه شنبه بيست و دوم شهريور 1384ساعت 22:4 توسط برگ زردی در بهار | |
|
44- سلام هم نفس |
|
|
|
2 نوشته شده در دوشنبه بيست و يکم شهريور 1384ساعت 19:4 توسط برگ زردی در بهار | |
| خانه دوست پست الکترونیک دست نوشته های پیشین |
| درباره غمکده |
زندگی بیشترش سوختن است |
| خواندنیها |
|
|
| حرفی بزن رهگذر |
| پیوندها |
| کلبه گیتار آتیش خاکستری زندگی نیماد عاشق ترین عاشق ( به شقایق ) عاشقانه شخصیت شناسی سایه بون ( امیر ) پسری تنها فراموشم مکن استخاره به قرآن پزشکی فال و سرگرمی مردمان اندیشکده |
| تعداد بازدید کنندگان |
Hit Counters |
ای کاش زندگی زيبا بود عشق فقط يک رويا بود
ای کاش دل زندان عشق نبود غم و رنج عشق،آه و افسوس نبود
ای کاش قلب جايگاه محبت نبود
چشم جايگاه اشک نبود
اشک وعدگاه آرامش نبود ای کاش چهرهها خندان نبودند
يا اگر بودند به ظاهر خندان نبودند ای کاش غم و اندوه آتش جانسوز شمع جان نبود
افسوس پروانه ديوانوار قلب نبود
عشق وعدگاه مرگ جانسوز دل نبود
ای کاش اشک نبود و تن با آتش اين مردم بی وفا می سوخت
ای کاش انسان بی رحم نبود
دل اينقدر سنگ نبود
ای کاش دل بازيچه دست اين و آن نبود صورت سيلی خور زيبائی چهره تو نبود
ای کاش اين قلب بيمار رخ تو نبود
اين دستها محتاج لطافت تو نبود
ای کاش اين چشمهای گريان محتاج آن شانه های گرمت نبود
ای کاش اين قلب و دل گرفتار تو نبود
اين دل شکسته محتاج مرحم عشق تو نبود
ای کاش اين سينه داغدار محبت تو نبود اين چشمها درگير موهای زيبای تو نبود
ای کاش اين دل نگران حال تو نبود
اين نيازمن محتاج تو نبود
ای کاش بجای خاطرات تو چشم تو عشق تو در کنارم بود
ای کاش اين دل بی چاره گرفتار محبت تو نبود
ای کاش چشمانت اينگونه زيبا نبود
اگرهم بود عاشق فريب نبود

![]()
|
در برق آن نگاهت هر شب رهايم اي دوست شاعر شدم که روزي وصفت کنم اي دوست چشمان پر فروغت ميعادگاه عشق است من آسمان چشمانت را مي ستانم اي دوست |

گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم
اگر فانوس عمرم را
به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم
اگر ننشانم از ایمان خود
چون کوه
یاد گاری جاودانه
بر طراز بی بقای خاک

درد شدیدی در سرم پیچید...
دستانم را بالا بردم که سرم را محکم بگیرم تا شاید دردش کمتر شود...
اما...
سرم را پیدا نکردم !
دستم سرم را لمس نمیکرد...
با عجله جلوی اینه رفتم....دیدم سرم محو شده !
وکم کم گردنم نیز در حال محو شدن بود !
من فقط نظاره میکردم...
سریع قلم به دست گرفتم و...
راستش می ترسیدم دستم هم برود و کسی نداند چطور تمام شده ام !
کم کم نوبت به شانه هایم رسید
انگار کسی با پاک کن و با دقت مرا

درد شدیدی در سرم پیچید...
دستانم را بالا بردم که سرم را محکم بگیرم تا شاید دردش کمتر شود...
اما...
سرم را پیدا نکردم !
دستم سرم را لمس نمیکرد...
با عجله جلوی اینه رفتم....دیدم سرم محو شده !
وکم کم گردنم نیز در حال محو شدن بود !
من فقط نظاره میکردم...
سریع قلم به دست گرفتم و...
راستش می ترسیدم دستم هم برود و کسی نداند چطور تمام شده ام !
کم کم نوبت به شانه هایم رسید
انگار کسی با پاک کن و با دقت مرا پاک میکرد...
وحالا به مچ دستم رسیده است
دیگر لحظات اخر است
ای کاش پاک کنی وجود نداشت که نقاشی ها را پاک کند
من دلم می خواست کمی بیشتر زندگی کنم ! پاک میکرد...
وحالا به مچ دستم رسیده است
دیگر لحظات اخر است
ای کاش پاک کنی وجود نداشت که نقاشی ها را پاک کند
من دلم می خواست کمی بیشتر زندگی کنم !









