tghdim be behtarinam ki hameshe akhm ro labhashe

چه قد سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو دزديده و به جاش يه زخم

 

هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز از کينه و

 

 نفرت شوي، حس کني که هنوزم دوسش داري، چه قد سخته تو خيالت

 

ساعت ها باهاش حرف بزني امّا وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني

 

 بگي... چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه،

 

 امّا مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري

taghdim be eshgham ki hameshe akhomo hasto ghmhasho to dele khodesh mereze ino bedon ki hameshe dose


 

 

tghdim be akhmo tarin dokhtare hisabi


 

tghdim be akhmo tarin dokhtare hisabi


 

 در حسرت دیدار تو

tghdim be ghalbam ki one are kase nest joz.........


 
قول می دهم !
بیا و از خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر
 تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی
 دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟
 بگذار شاعری
در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید
 مگر چه می شود ؟
چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟
 من به همکلامی با کاغذ
 و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم
 تو رضایت نمی دهی ؟
باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است
 کوچه را ببین
هنوز آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید
 آنسو ترک زنی تنها در غربت اینه
 و این سو شاعری از اهالی آفتاب
دیگر به کجای ابرها بر می خورد
 که من هم بی امان برای تو ببارم ؟
 می بخشی ! گلم
همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم
 اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد
 دیگر برو !
دل نگران هم نباش
 شاخه ی شعر هیچ شاعری
در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
 من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
 قول می دهم فردا
 کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
 در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
مرا خواهی دید
 قول می دهم


tghdim be ghalbam ki one are kase nest joz.........

صدای گام های گریه می اید
 دوباره آمدی
 کنار پنجره ، شعری نوشتی و رفتی
این بار صدای قدم های تو را
 از پس پرده گاه گناه وگریه شنیدم
 حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس
 کدام شاعر غزلپوش
 شبانه ، عشق را
 در برگ های ولنگار دفتری کهنه می نوشت
 اما
تو که نشانی شاهراه ستاره را نمی دانی
 همیشه
 از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی که می نوشتم
 می گفتی
 هزار پروانه هم که بر برگهای دفترت بچسبانی
 پینه ی پیر و یاس علیل باغچه ی ما گل نمی دهد
 هیچ وقت بهار طلایی روز و رویا را
 باور نکردی ! گل من
 هیچ وقت خدا

TAGHDIM BE ON KI HAMESHE AKHMO HAST

گمگشته
من به مردی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم
 
هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من جرعه ای نوش کرد وشد سرمست 
 
حسرتم نیست ز آنکه این لب را بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم

بازهم میتوان به گیسویم چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم می توان در آغوشم پشت پا بر جهان هستی زد 

 باز هم می دود به دنبالم دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ میدهندم به سوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او میگفت تکیه گاهیست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش بخدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و ندادغارتم کرده داد میخواهم

دل خونین مرا چکار اید دلی آزاد و شاد میخواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست بیدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر باو باشد

او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را 

 وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را

 

 خواب دیدم دوباره کودکیم را ....

 نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

 سر کلاس های درس حاضر بودم ...

 معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

 و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام .

 چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

 با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده

 جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد :

 بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

 و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

 و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است .

 ناخوداگاه پوزخندی زدم .

 معلم خشمگين مرا بيرون کرد

 و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

 تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد .

 مزه ٍ دردش زیر زبانم است ...

 مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده .

 می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

 اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .

 نمی دانم ...

 نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ !

 مثل تمام کلاس های ادبيات ...  

 و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد .

 سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها ...

 ... من چه می گویم !

 هميشه همينطور است ،

 هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .

 به کجا ؟ خدا می داند.

 نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

 هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

 شايد همانجا پرت می شوم .

 ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده .

 او هم به گمانم عاشق نبوده ست  .  مثل من .

 هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود .

 اين جا نمی شود به کسی نزديک شد .

 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند .

حتی آدم هایی که اونقدر تنهان  که به خدا فکر می کنن ...

 ..............

 صبح می شود و زندگی آغاز

 از خواب بيدار مي شوم

 خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

 لااقل راست تر از اين زندگی اند .

 ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم  و نه چند سال بعدش را .

 چه فرقی می کند ،  دنيا که عوض نمی شود .

 می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

 و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده ...