آرزوهایم را پیدا میکنم ...
دیروز آرزوهایم در یه چیز خلاصه میشد
اما امروز بال و پرشان را باز کردم تا اوج بگیرند
آنها را از زندانی که برایشان ساخته بودم آزاد کردم
خستگی و پژمردگی را از آنها دور کردم ( هر دو را پی نخود سیاه فرستادم ! )
افسوس که دیر به فکر پرواز آرزوهایم افتادم
آنها 2 سال است که حرکتی نکرده اند
نکند پاهایشان توانی برای رفتن نداشته باشند ؟!
نکند بالهایشان خسته باشد و از اوج گرفتن بهراسند ؟!
نه ، نه ، نمیگذارم ...
از آنها مواظبت میکنم و به آنها جسارت میدهم !
امید به کمکم می آید و آرزوها را از جا بلند میکند
استقامت هم پشتش را نگه میدارد
و اراده نمیگذارد که هیچگاه به زمین بیفتند
صبر مرحمی است تا اگر شکستند دوباره جان بگیرند
و من ...
به کمک او (پروردگار ) ...
دوباره ...
میایستم ،
راه میروم ،
میدوم ،
میجهم ،
و پرواز میکنم ...

سلام ، نامت را مي دانم ولي با مرامت آشنا ترم . تو بغض پنهان شعرهاي مني تو هذيان غم انگيز شعرهاي مني . سپيد ترين دل و سياه ترين چشمي ، اما آيا تو مرا به خاطر مي آوري؟ من همانم كه گر مي گيرم از ياد وعده هاي فراموش شده تو و عاشقانه فرو مي ريزم در زير حجم سنگين باران خاطراتت . لحظه هاي با تو بودن را چگونه مي توان از ياد برد ؟ بي آنكه به ديدارت هوس داشته باشم خيس انتظار توام . بي تو دنيا براي من ديناري نمي ارزد . هر لحظه ياد برق چشمانت به زخم خانه سينه ام نمك ميزند و من بدون شرار نگاهت چگونه نفس به سينه برم ؟ آيا تو مرا به خاطر نمي آوري ؟