طرح من در شکاف آینه ها بی تصویر مانده است.
من می دوم تا بگیرم اشتیاق های کودکانه ای را که در پستوی زمان پنهان شده است.
می رسم زود تا جاده با من از سرنوشت بگوید.
رازها و لحظه ها یار من هستند.
چرا که من متولد شده ام تا دستی بگیرم
و بگذارم تا دستی،خستگی ام را ببوید.
من رسم محبت را از نگاه پروانه بار خوبان آموخته ام.
از آنها که متولد شده اند تا همراهی باشند،
برای صعود من به قله های پر برف و دست نیافتنی.
بالامی روم وچهره خود رامیان آینه ها جستجو می کنم وهزاران نفر را مثل خودم می یابم.
هزاران رهرو کوی دوست که در سکوت با من همسفرند...
