*************** نمی شناخت مرا...اما چون نگاهم کرد خندید آرام .و ملیح... مهربان و گرم مهربانی در نگاهش جرقه ای زده ...بدور نگریست نمی شناختم ار را اما آشنایم بود...با جرقه های مهری... که در نگاهش میدرخشید ...و کافی بود مرا.... و مرا بس بود اینگونه آشنائی...تا اشنایش باشم!!! نگاهش با نگاهم یازشی داشت!!! ایکاش این نگاه دوباره بر میگشت...تا بنگرد نگاهم را!!! تا گرمی نگاه آتشین و مهربانش... لبخند پاینده بر لبانش...گرمی خورشید روزگارم باشد!!! ....و نوازش دهندهء قلب بیقرارم!!! .... نگاهش به پاکی " نماز" بود!!! ...و با بی گناهی گل... ...و به زیبائی گلشن های پرمحبت عشق!!! نمی شناختم او را ...اما آشنایم بود ... گوئی همزبانم بود...بیشتر از هز کس دیگر!!! اشنائی بس دیرینه بود مرا..... که فقط نامش را نمیدانستم!!! ....هر که بود چون من بود..... نمیدانم ...شاید محبت بود نام او !!! شاید ...نمیدانم!!!