تو می دانی که از هجرت بسی زار و پریشانم
سراپای وجودم غم گرفته خانه ویرانم
تو می دانی که شیدایی سر آغاز پریشانی است
جنون عشق شروع خانه ویرانی است
تو می دانی سراپا آتشم از عشق جانسوزت
و بیمارم من از چشمان بیمارت
تو می دانی دو دیده از غم عشقت تر است هر شب
برای دیدن رویت نگاهم بر در است هر شب
تو می دانی که چون زلف پریشانت پریشانم
غریب و در به در آواره دشت و بیابانم
تو می دانی تهیدستم ولی مهرت به دل دارم
گنه کارم ولی در دام عشق تو گرفتارم
تو می دانی که مست عشق جنون دارد
جنون دارد دو دیده غرق خون دارد
تو می دانی که شمع عشق خاموشی نخواهد داشت
و یادت در دل" مهدی" فراموشی نخواهد داشت