بگو با من
در این شب های دورادور و بی پایان
که تنهایم
به دنبال کسی هستم
که شمع کوچک تنهائیم را نور بخشاید
و دستم را بگیرد
تا از این گرداب پر اندوه
بیرونم کشاند.
نه پای رفتنی دارم
نه روی ماندنی اینجا
به امید صدائی مانده ام
از سینه ای خاموش
که می دانم زمانی قصه شیرین عشقم را
به گوش این جهان
فریاد خواهد کرد.
نفهمیدی که اخر عشق ورزیدن
درون حجم یک واژه نمی گنجد.
و عاشق بودن و عاشق از این دنیا برون رفتن
دلی دریائی و آزاده می خواهد
شبی آخر
چراغ گرد سوز خانه من هم
به سردی می گراید
اه اخر ای خداوند محبتها
بگو با من...
کدامین شب کسی از راه می آید
که چشمانش پناهی بر
نگاه بی سرو سامان من باشد
بگو با من خداوندا
