سایه ها گاه پشت سر گرگند

گرگ مردم خطر خطر گرگند

با شبانان خفته همدستند

گرگ هایی که بی خبر گرگند

نیمه شبها به گله می تازند

میش هایی که تا سحر گرگند

چشمهاشان فریب مادر زاد

روبهانی که تا سحر گرگند

بر حذر باش ای غزل بانو

واژه ها گاه انقدر گرگند

تا بینند ساده ای مردم

هر قدر ساده بیشتر گرگند

شهر هاشان ولایت شومی است

گله در گله گرگ در گرگند

روبرومان رفیق و یک رنگند

سایه هایی که پشت سر گرگند